الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
66
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
بأن المنايا أقصدتهم تبابها * و ما طاش عن مرمى لهنّ سهام و سيقوا مساق الغابرين إلى الردى * و أقفر منهم منزل و مقام و حلوا محلا غير ما يعبدونه * فليس لهم حتى القيام قيام ألمّ بهم ريب المنون فغالهم * فهم تحت أطباق الرغام رغام ( سرودهء فاضل محقّق « ابو السعود » مفسّر و مفتى قسطنطنيه ) * * * آيا پس از « سليمى » ، « 1 » اشتياق و مرامى مانده است ؟ غير از عشق او شور و عشقى برجاست ؟ بالاتر از خانهء وى ، آيا پناهگاهى يافت مىشود و به جز سايهء او مىتوان در سايهء ديگرى نشست ؟ هيهات كه به سوى غير او مركب برانم و براى غير او كمربند را محكم كنم . او نهايت آرزوى من است و بدون او تمام آمال دنيا حرامم باد ! تصاوير جاه و مقام را از خاطرم زدودهام و چنان شد كه گويا از روز نخست نقش نكرده بودند . به آلام و ذلّت دنيا خو گرفتهام . اى عزّت و شرف دنيا ، بر تو سلام باد و بدرود . تا به كى بار غنج و غرور او را بر دوش كشم ؟ ! آيا هنگام آرامشم فرا نرسيده است ؟ روزگار جامه حسن او را كهنه كرد ، چه آن كه ديباى گرانبها نيز مىپوسد . من پير شدم و او نيز از من دورى گزيد و بسيارى از موهايم به سپيدى گراييد ، طليعهء سپاه ضعف ، قدرت من را غارت كرد و در ميدان جنگ مزاج من سياهى حكمفرما شده است . نه او در برج جمال مقيم مىماند و نه من در عهد جوانى مدام خواهم بود . پيوندهاى بين من و او قطع شد و نسبتى بين ما باقى نماند ؛ شتر عزم من در پى او سست شده و كوهانى برايش نمانده است ؛ گويا من به خاطر او ركاب را محكم كرده و بار سفر بسته بودم و به سوى دار الخمول گام مىنهادم و در جستجوى او مىرفتم و مىگريستم ؛ چونان شترى كه يافتن فرزندش را آرزو دارد و در بيابان گام بر مىدارد و جز ناله و خارهاى بيابان بهرهاى ندارد ؛ شبهاى مسرت سپرى شد و گذشت ؛ چنانكه هر زمان را پايان و نهايتى است . به چه سرعتى گذشت و روزگاران پس از آن آمد و اى كاش هميشگى بود و ليكن دوام نداشت . روزگار شادى در ساعتى سپرى شد و يك روز ناخوشى چون سالى گذشت . « 2 » و خدا را كه اندوهها عمر مرا دراز كرد گرچه غمها خود همچون تيرهاى مسموم است .
--> ( 1 ) . مصغّر « سلمى » از نامهاى زنانهء عربى . ( 2 ) . سعدى : شب فراق كه داند كه تا سحر چندست ؟ * مگر كسى كه به زندان عشق دربند است ( م )